سرپرستی روزنامه اقتصادی آسیا در مشهد
  • بیوگرافی جک ما، مؤسس گروه علی بابا و سومین فرد ثروتمند چین
  • وداع جانت یلن با بانک مرکزی آمریکا
  • نرخ اثرگذاری سود تسهیلات ساخت مسکن بالاتر از ۲۶درصد است
  • ایجاد تعاونی نیروی کار راهی برای مقابله با بحران بیکاری
  • دلار متناسب با تورم گران نشده است/ مسکن با تورم پیش رفت
  • اعزام بزرگترین محموله اهدایی واحدهای صنعتی خراسان رضوی به مناطق زلزله زده
  • نقش تاثیرگذارخدمات کلینیک صنعت در واحدهای تولیدی 
  • نخستین جشنواره ملی فیلم کوتاه آپادانا در مشهد برگزار می‌شود
  • پدیده باید به آرامش برسد تا سرمایه گذار ورود پیدا کند
  • واریز مبلغ اول کنسرسیوم و آغاز عملیات اجرایی لورایز در چهار جبهه
  • تشریح سیاست های مدیر عامل گروه شرکت های پدیده
  • آماده‌باش اکیپ های نظارت و بازرسی سازمان در ایام آخر صفر
  •  نمایشگاه هنری در حمایت از هموطنان  زلزله‌زده  
  • برپایی موکب استقبال از زائران پیاده در تپه سلام مشهد
  • ﺧﻼﺻــﻪ ﮐﺎرﺑــﺮدى 22 ﮐﺘــﺎب ﻻﺗﯿــﻦ ﺟــﺬاب ﺣــﻮزه ﮐﺴــﺐ و ﮐﺎر
  • تامین مالی؛ اﺻﻠــﻰ ﺗﺮﯾــﻦ دﻏﺪﻏــﻪ ى ﻣﺎﻟــﮑﺎن ﭘــﺮوژه ﻫــﺎى ﺳــﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻰ
  • ﺑﻬﺮه ﻫﺎى ﺑﺎﻧﮑﻰ و ﮐﺎﻫﺶ ﻧﻘﺪﯾﻨﮕﻰ
  • ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮ ﻗﺸﺮ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﺑﺎﺷﺪ
  • ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮ ﻗﺸﺮ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﺑﺎﺷﺪ
  • ساخت و تغییر پروفایل های مختلف در اندروید با Profile manager
  • جشن تولد لامبورگینی با "میورا اونتادور"
  • سیاستهای ویژه برای فروش محصولات پژو در ایران
  • خودروهای ارزان سوزوکی کیفیت یا تسخیر بازار
  • مشاور وزیر صنعت : قرارداد سیتروئن با ساپیا مبارک است
  • ضعف نظارت وزارت صنعت بر خودروسازان!
  • مرسدس کلاس E کوپه در حال تست با پوشش استتاری
  • فیشهای حقوقی و آدرسهای اشتباه
  • تولید ۲ مدل سواری متوقف شد
  • تولید ۲ مدل سواری متوقف شد
  • رسوایی میتسوبیشی درباره میزان مصرف سوخت، مربوط به خودروهای ژاپنی است نه آمریکایی
  • رسوایی میتسوبیشی درباره میزان مصرف سوخت، مربوط به خودروهای ژاپنی است نه آمریکایی
  • نیازمند یک خط اعتباری برای جذب سرمایه گذار و آغاز پروژه هستیم/ براساس حمایت های قطعی، می توانیم برنامه زمانبندی اعلام کنیم
  • آغاز طرح ضیافت ماه مبارک رمضان در خراسان رضوی
  • حق ۴۹۰هزار کارگر در جیب ۱۶ مدیر دولتی
  • تست cs35 در کاشان/شاسی بلندی متفاوت که در سایپای کاشان مونتاژ می شود
  • نویسنده کتاب موج سوم، درگذشت
  • برج سلمان مشهد در آتش سوخت
  • پیامدهای رسمی گوگل و آمازون در ایران
  • مطالبه جوانگرایی تان را زمین نگذارید

    مطالبه جوانگرایی تان را زمین نگذارید

    1396/6/16 ساعت: 12:12

    اشک ریزان و لابه کنان خود را به نزد مرشد رساندیم، تو گویی از اعضای خانواده مان فوت کرده باشند. به دفتر نشریه وزین مرشد که رسیدیم در را با سرعت باز کرده و هجوم بردیم به اتاق مرشد...
     
    حضرت مرشد که حالا با ترس از خواب بیدار شده بود و گویی هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده و تو گویی داعش به اتاقش حمله کرده از جا برخواستند. کمی که حالشان جا آمد و متوجه شدند داعشی وجود ندارد و ما بوده ایم، خشمگین و عصبانی گفتند: مردک تو چرا عقل درست و حسابی نداری؟ این چه مدل وارد شدن است؟ یک ذره احترام به بزرگتر سرت نمی شود که باید اول در بزنی....
     
    اصلا حرف های مرشد برایمان اهمیتی نداشت به قدری عصبانی و ناراحت بودیم که می خواستیم سر به تنشان نباشد گفتیم: آقای مرشد، شما خودتان احترام سرتان می شود که برای من منبر رفته اید؟ همین شما نبودید که رفتید در لابی، گل کوچیک بازی کردید که حال، وضع من و امثال این است!! شما پیر مرد ها که اسم خودتان را هم گذاشته اید با تجربه، فکر می کنید می توانید سر دیگران را شیره بمالید؟ هرکار می خواهید انجام بدهید! نخیر! ما جلویتان می ایستیم...
     
    مرشد جان کمی آرام تر شده بودند، اساسا اگر جلویشان عصبانی باشید، تبدیل می شوند به آرام ترین فرد در جهان.
     
    از جا برخواستند و به خانم منشی گفتند دوتا چای بیاورید داخل اتاق و برگشتند سمت ما، راستش از شما چه پنهان کمی ترسیده بودیم خدا می داند این مرشد باز می خواهد چه کند.
     
    گفتیم: مرشد، چای نمی خواهیم، اما از قول من به آن دوستت آقای سیبیل بگو که ما جوان ها حسابی خونمان به جوش آمده، شک نکند که باید امیدشان را از ما سلب کند...
     
    مرشد که حالا به شکل ترسناکی آرام شده بود و به گوشه اتاق تکیه زده بود، گفت: پسر جان چرا انقدر شلوغش می کنی؟ کلا شما جوان ها یاد گرفته اید شلوغ کاری کنید، به جای اینکه کمی حرف زدن بلد باشید، دعوا کردن و هوچی گری آموخته اید. اولا برفرض بگوییم حرفتان هم درست، حقتان را خورده اند، آخرش که چی؟ نتیجه اش چه می شود به جز دعوا و مرافعه و کارشکنی و کار اندازی، ثانیا قبلا هم گفتم بازهم می گویم، شهر دچار بحران است، نمی شود به دست کسانی سپردش که تجربه کافی ندارند، ثالثا این آقای رابعیه خامسیه سادسیه نمی دونم دقیقا، اونقدر ها هم سن ندارد که شما بخواهید بگویید از شما جوانها نیست، پس به جای این کارها بروید ، تصاحبش کنید و مطالبه جوانگرایی تان را زمین نگذارید، رابعا دفعه آخرت باشد سر من داد می زنی، می گویم در آستینت چوب بزارند ها...
     
    گفتیم: یا مرشد، این ها که میگویی اصلا همه اش درست، سال ها بعد که دور از جان سنی از همین آقایان گذشت و دیگر نتوانستند مدیریت کنند آن وقت چه کسی بیاید مدیریت کند؟ کسی که حتی یکبار هم میز مدیریت را ندیده؟ کسی که هیچ تجربه ای در مواقع بحران ندارد؟؟؟ اینجا را چه می گویی آقای مرشد؟
     
    مرشد جان کمی از چایشان را نوشیدند و فرمودند: حرفت درست است، حالا باید دعا کنیم و خدا خدا  که شهردار جدید فیلش یاد هندوستان نکند و رفقای قدیمی خودش را بر سر کار نیاورد و از شما جوان تر ها استفاده کند تا اینگونه شما هم بتوانید کمی آشنا بشوید با امور مدیریتی و از همه مهتر جریانات زیر میز و روی میز، تا چهار روز دیگر که امور را در دست گرفتید از ذوق حلیم در دیگ نیفتید. بهتر است بجای نق زدن برای کاری که دیگر نمی توان جلویش را گرفت، بروید به سمتی که حداقل از شما در امور دیگر استفاده شود.
     
    حرف های مرشد حسابی کلافه ام کرده بود، انگار که می خواهد فقط گولم بزند، داشتیم فکر می کردیم که مرشد استکان چای را کوبید رو میز...ترسیدیم و به آن سمت نگاه کردیم که ببینیم مرشد را چه شده است.
     
    گفتند: پسر جان چرا فکر میکنی قرار است گولت بزنم... برو بزار زندگیمان را بکنیم. فردا هم زود بیا که باید چند جای مهم برویم.

    کاربر مهمان
    دراین چهارسال کجا بودی!

    دراین چهارسال کجا بودی!

    1396/5/29 ساعت: 15:06

    از روزی که مرشد جان فرمودند روزانه هشت هزار لیتر آب به آن شکل مصرف یا بهتر است بگوییم هدر می رود، اصلا خواب و خوراکمان از شدت غصه زیاد شد، گویی دارند خون رگ هایمان را می کشند و ما هم دستمان بسته است و هیچ جوره نمی توانیم برای حالمان کاری بکنیم و چیزی نمانده از حال برویم.

    فی الحال دیدیم اینطور نمی شود روزگار گذراند، رفتیم به سراغ مرشد و با لابه و اندوه فرمودیم: حال میگویی چه کنیم؟
     
    فرمودند: چه چیز را چه کنی؟
     
    - همین موضوع آب که دارد فلان می شود و این داستان ها...
     
    + ساعت خواب، در این چهار سال کجا بودی، آقا میرزا...
     
    - مگر این موضوع مال چند سال پیش است؟؟؟؟؟؟
     
    چنان شروع به خندیدن کردند که واقعا مات و متحیر ماندیم، آخر آن مرشد بد اخلاق و عبوس کجا، این مرشد خندان کجا؟
     
    - مرشد جان، تو را جان مادر بچه هایتان اذیتمان نکنید، درست توضیح بدهید، از روزی که این موضوع را گفتیید همه اش غصه می خوریم، اصلا خواب و خوراکمان هم دو برابر شده.
     
    ناگهان دیدم مرشد جان خم شدند به زیر میز، با خود گفتیم، اکنون است که لنگ کفششان را حواله مان کنند، در حال فرار و نزدیکی در بودیم که صدا آمد کجا می روی؟ مگر توضیح بیشتر نمی خواستی؟
     
     برگشتیم به سمت مرشد، روی میز تلی از پرونده و عکس و ویدئوهای وی اچ اس  دیدیم...
     
    - یا مرشد این ها چیست؟؟
     
    + این ها که می بینی بخشی از کپی نامه هایی است که برای نمایندگان مجلس و شورای شهر و شهرداری و آب منطقه و آبفا فرستاده ایم تا موضوع را پیگیری کنند و جلوگیری کنند از این فاجعه...
     
    - یا مرشد این نوار ویدئوهای وی اچ اس چیست؟ مگر این فیلم ها را چه زمانی گرفته اید؟
     
    + نهایت چهارسال پیش..
     
    - پس چرا اینچنین آن ها را نگه می دارید؟ اصلا دستگاه فیلم برداری این چنینی را از کجا آوردید؟؟
     
    + این ها برای رد گم کنی و حاشیه سازی است...می خواهیم بگوییم فیلمها را سال ها پیش گرفته ایم....
     
    - یا مرشد! در جایی خواندم کسانی که می گویند این آب را می توان برای کشاورزی استفاده کرد، گزافه می گویند، این را چه می گویی مرشد جان؟ اصلا چرا تا کنون آب را برای آزمایش نبرده اید تا حرفتان یا حرفشان ثابت شود؟؟؟
     
    ناگهان چشمانم سیاهی رفت و چند دقیقه ای را در عالم هپروت سر کردم ... کمی که حالم جا آمد فهمیدم به دلیل اصابت شیئی از سوی مرشد له سمت سرمبارکمان، چند دقیقه ای ایست که جدوآبادمان دارند جلوی چشمانمان قدم می زنند.
     
    بعد از اینکه کمی حالمان بهتر شد نعره بر آوردند که تو چرا فکر می کنی به عقل خودمان نرسیده است!!!! آب را داده ایم آزمایشگاه و منتظر جوابیم. از فردا به جای این قرتی بازی ها برو برای جواب پیگیری کن که یک ماه است ما را معطل کرده اند.
     
    - پس مرشد جان چرا آن آقا که دوست شماست و دائم در اینستاقرام حرف های قشنگ می زند و مشکلات شهر را به رخ قبلی ها می کشد تا حالا هیچ ویدئویی نداده؟؟
     
    + تو باز پیله کردی به رفیقان ما، من چه می دانم، خدا خدا کن چرندیاتت را اتفاقی بخواند و برای این موضوع هم کلیپ درست کند... میروی بیرون در را هم ببند می خواهیم چُرت بزنیم.

    کاربر مهمان
    هدررفت سرمایه ملی

    هدررفت سرمایه ملی

    1396/5/29 ساعت: 14:56

    طبق معمول پاها را به روی میز گذاشته و مشغول چرت زدن بودیم که ناگهان فریاد مرشد بلند شد. ما که از پا به رکابان و مخلصان درگاه حقش بودیم فی الفور خود را به اتاق ایشان رسانیده و فرمودیم: یا مرشد، چه شده است که اینگونه فریاد می زنی!
     
    مرشد که دست ها را بالا برده و از شدت عصبانیت رنگش همچون گوجه سبز شده بود، ناله بر آورد که چه نشسته ای!؟ چرا هیچ نمی نویسی درباره وضع وخیم این شهر؟!
     
    گفتیم: ما به فدایتان شما خود را عصبانی نکنید، به تازگی سوژه ای پیدا کرده ایم آناناس، اجازه بدهید بیشتر کار می کنیم در این حوزه، نتیجه را به عرض تان می رسانیم.
     
    فرمودند: چرا در مطالب آخرت از شهرداری تعریف تمجید کرده ای؟؟؟
     
    گفتیم: نمی شود که همه اش از کارهای بدشان بگوییم، کار خوب هم می کنند دیگر، مثلا همین که این آقای خلیلی که از منیجر های بلدیه شهر است، چندی پیش، شمایلش را شبيه همان شاعر پاکزاد کرده بود که اين خودش کلی کار خوبست و به اين معنی است که به فرهنگ و هنر اهمیت می دهد و یا اینکه بیلیبوردهای شهری را در مسیر توسعه فرهنگ شهرنشینی و صرفه جویی مصرف آب سوق داده اند نیز کار خوبیست، همه اش دارند می گویند مردم صرفه جویی کنید. صرفه جویی نکنید اینطور می شود آنطور می شود....
     
    به گمانم خداوند درهای رحمتش را به روی من باز کرده بود، زیرا هرچه جناب مرشد به دنبال چیزی می گشتند که به سوی ما پرتاب کنند وسیله ای در نزدیکی شان یافت نشد.
     
    نهایتا نیز فرمودند: مرتیکه دوسرقاف، متهم ردیف اول ماجرای آب همین ها هستند، برو ببین برخی پارک ها را با آب آشامیدنی آب داده و سرمایه ملی را هدر می دهند...
     
    فرمودیم: خب مرشد جان توقع داری با چه آب بدهند، درخت و چمن نیاز به آب دارد دیگر...
     
    گفتند: مگر خبر نداری؟؟ روزی هشت هزار لیتر آب را که می تواند به فضای سبز برسد می فرستند توی کانال فاضلاب که دیگر به درد کشاورزی هم نخورد....
    گفتند و گفتند و من از پاسخ باز ماندم...

    کاربر مهمان
    کسی که درحال به پایان رساندن دهه چهار و پنج زندگی اش است، کجایش جوان است؟!

    کسی که درحال به پایان رساندن دهه چهار و پنج زندگی اش است، کجایش جوان است؟!

    1396/5/29 ساعت: 14:47

    این مرشد هم اعصاب برایمان نگذاشته، دیروز میان صحبت هایش می گفت شهر دچار بحران است. خب پدرت خوب، مادرت خوب مگر ما چیزی غیر از این می گوییم... می گوید کار را باید دست کار بلد سپرد، فی الحال زمان آموزش و آزمون و خطا نیست. یکی نیست بگوید دهه تو و امثال تو گذشته، بس است هرچه معلم بازی از خودتان در آوردید... اصلا بگوییم جوانان کار یاد ندارند، خب تقصیر همین شما هاست که نمی گذارید جوانها کار یاد بگیرند...درثانی به عقیده بنده، خیلی هایشان از خیلی از همان کار کشته ها نیز بهترند، هم خلاقیت دارند، هم جدیت و انگیزه...
     
    این مرشد حرف در کله اش فرو نمی رود، به او می گوییم ول کن این دخمه را، بیا تا ما، هم تو را پیشنهاد می دهیم برای راندن این ارابه سرکش شهر ، می گوید: نه! ما هنوز جوانیم تجربه کافی نداریم.
     
    من مانده ام کسی که درحال به پایان رساندن دهه چهار و پنج زندگی اش است، کجایش جوان است، از طرفی شمایلش به آن بازیگر خوش سیمای خارجی، آلپاچون می خورد، همچین بگویی نگویی، موهایش هم سفید شده و می توان جای  پیرمردی پر تجربه قالبش کرد به این و آن، متخصص است در شرّ و ور گفتن و از این تخصص بیشتر،به چه نیاز دارد؟!...فقط مشکلی که هست کمی دهانش چفت و بست ندارد، ممکن است یک هو قاطی کند و به آن جریده نویسان فلک زده بگوید مگر شما مدعی العموم هستی که این سوال ها را می پرسی!؟
     
    البته این مشکل را شاید بتوان حل کرد اما مشکل بزرگتر این است که نمی دانیم اصلا درس خوانده یا نه، دانشگاهی واقعی رفته؟ تلمذ نموده؟ چهارتا کاغذ من باب پایان نامه سیاه نموده؟ یا با یک مدرک چند میلیون تومانی به این و آن فخر می فروشد؟! هرکسی چیزی در وصفش می گوید، الی ماشالله تا دلتان بخواهد، لقب دارد...جناب آقای دکتر مرشد، مهندس مرشد و ....
     
    البته بازهم باید کمی جدی تر در این باره فکر کنیم، خدا را چه دیدی، شاید ژنش خوب از آب در آمد و یک کاره ای شد و دست از سر ما هم برداشت، چه بسا، دست ما را هم با وجود بی ژن بودنمان، یک جایی همان گوشه موشه ها، سر کاری بند کرد...

    کاربر مهمان
    طنز به این قشنگی را از کجایتان در آوردید؟

    طنز به این قشنگی را از کجایتان در آوردید؟

    1396/5/29 ساعت: 14:33

    این مرشد هم ما را گیر آورده، داشتیم زندگیمان را می کردیم، نمی دانیم یکهو از کجا پیدایش شد و اینگونه ما را گرفتار این موضوع شهردارش کرد.
     
    دیروز عصر در دفتر درپیت نشریه اش نشسته بودیم و اندر مواهب گزینه های روی میز شهردار آینده، مشغول تفکر و تدبر بودیم. این منشی بد اخلاق مرشد هم نمی کند یک چای دستمان بدهد، مغزمان خشک شد بسکه به خزعبلات این چنینی فکر کردیم.
     
    به اتاق مرشد رفتیم و فرمودیم؛ جانا، تو که ماه روشنی، چای می خورید برایتان بریزم عزیز دل؟؟
     
    فرمودند: بریز اما خودت هم بیا بنشین که کارت دارم.
     
    - اگر بنشینم، پس چه کسی پاره خط بنویسد برای نشریه وزین شما؟
     
    + درباره همین موضوع حرف داریم با شما، این گوزن بازی ها را هم بگذار کنار، کاری را که امر کردیم انجام بده.
     
    چای را ریخته، به اتاق مرشد رفتیم جهت آموختن تنی چند ناسزا اگر هم وقت شد کمی حرف بزنیم.
     
    - مرشد جان بگو ببینم چه آشی در سر داری؟
     
    + به نظرت چه کسی مناسب است برای سوار شدن بر ارابه چرخ شکسته شهرداری؟
     
    - راستش را بخواهید آن دوست شما که چندی پیش به خدمتتان رسیده بود جهت پاسداشت روزخبرنگار، بدجور  توی دلمان را خالی کرد، یکجور سخن می گفت انگاری که قرار است دور از جان شما یکی از همین پیر پاتال های همسن وسال خودتان را انتخاب کنند...
     
    هنوز حرف را به اتمام نرسانده بودیم که قندان را در فاصله چند میلیمتری دماغ بیچاره مان دیدیم و طی یک حرکت چریکی که از مرحوم چه گوآرا آموخته بودیم، جست زده و جا را برای فرود قندان باز کردیم.
     
    عجب دریای طویلی هستند این مرشد جان، گویی در ثانیه و فی البداهه کلمات را ترکیب می کنند و حواله ... بیچارمان می کنند.
     
    - مرشد یک دقیقه زبان به کام بگیر این ها که می گویی را نمی توانم بنویسم، ممیزی می خورد و دردسر می شود فردا روز.
     
    تازه ساکت شده بودند که باز زبان در دهان چرخانده و فرمودند: اولا ما نمی گوییم پیر، می گوییم با تجربه، ثانیا مردک! از ریش در نیامده ات خجالت بکش ما کجای مان پیر است؟ ثالثا شهر دچار بحران است، بدهی شهرداری زیاد است نمی توان به دست جوانان خام و بی تجربه کار را واگذار کرد که تازه بخواهند با آزمون و خطا کار را جلو ببرند...
     
    فرمودیم: مرشد جان یک لحظه اجازه بده، چطور آن زمان که دنبال رأی جمع کردن بودید میگفتید که جوانان با بصیرت؟ جوانان باهوش؟ جوانان با درایت؟ و شعار جوان گراییتان گوش عالم را کر کرده بود، جوانان اِلَند، جوانان بِل اند، حالا که کار تمام شده و دست بر قضا به سود شما هم تمام شده، می گویید جوان ها خام اند؟ ما خودمان عمریست طنز نویسیم، طنز به این قشنگی را از کجایتان در آوردید؟ ای کلک...
     

    ادامه دارد...

    کاربر مهمان
    گزینه های روی میز

    گزینه های روی میز

    1396/5/29 ساعت: 14:01

    حوالی ساعت پنج عصر بود که با خودمان گفتیم بهتر است دست به قلم برده و کمی بنویسیم در باب موضوع شهردار آینده شهر...
     
    به  دوستی زنگ زدیم که از مطلعان روزگار است، فرمودیم: قرار است چه کسی شهردار شود؟
     
    گفت: به تو چه، تویه بی سر و پا را چه به شهردار و شهرداری چی...
     
    فرمودیم: فی الحال که با توی گستاخ سخن می گوییم هرزنگار یک نشریه در پیت هستیم، چطور جرأت داری به ما توهین کنی؟
     
    فی الفور گفت: همانجا بایست تا بیایم جرأت را برایت هجی کنم...
     
    خب ما هم که سن و سالی ازمان گذشته و دیگر حوصله بزن بهادری نداریم، پس تیلیفون را قطع کرده و دنبال چاره ای دیگر اندیشیدیم.
     
    به ذهنمان رسید به مرشد زنگ بزنیم به هر حال از پیران روزگار است، دست بردیم تیلیفون را در آورده و شماره اش را گرفتیم تا آمدیم بگوییم سلام قطع شد. نگاه کردیم دیدیم شارژمان تمام شده است. ای بر پدر هرچه، چی چی سل صلوات که نکرد یک آلارم به ما بدهد که شارژ وامانده ات رو به اتمام است و این گونه ما را بی آبرو کرد جلوی مرشد.
     
    از تیلیفون عمومی با مرشد تماس گرفتیم، شرح داستان دادیم و ناسزا های جدیدی در محضر این بزرگوار آموختیم که خداوند اجرش دهاد و در پایان گفتند خودت را زود برسان به دفتر ، آن آقای سیبیلو ( که تا اسمش می آید یاد مه لقا خانم همسایه در عنفوان نوجوانی و کودکی می افتیم) میهمان ماست، جلدی بیا...
     
    ما نیز با سرعتی بی نظیر خود را به درب نشریه رساندیم تا برای دل بی صاحب مان هم که شده از آقای سیبیل چند بوس آبدار بگیریم. به دفتر که رسیدیم همگان از حضورمان متعجب شدند مرشد فریاد بر آورد که مگر طی الارض می کنی که اینچنین زود آمدی؟
     
    فرمودیم خیر مرشد جان اپی در گوشی نصب کرده ایم به نام ماچسی که کلی به ما حال می دهد و فلان است و بهمان و از همه مهمتر این که در این هوای گرم کولر دارد...
     
    آقای سیبیلو با آن خنده های دلفریبش که جان ما را به لب رسانده بود گفت مرشد جان بنشین که کلی کار دارم و باید بروم کلیپ بسازم برای اینستاقرام و در آن ماحصل گزارش های روزانه ام را ارائه دهم تا مردم یک وقت فکر نکنند از یاد بردمشان.
     
    گفتم آقای رفیق مرشد، بالاخره چه کسی را قرار است شهردار کنید؟
     
    کمی نگاهمان کرد، یک نگاه زیر چشمی هم به مرشد که یعنی می شود به او اعتماد کرد یا نه، که همراه بود با سر تکان دادن مرشد به معنای نه...
    گفتم می گویند یک سری از رفقای شما چند گزینه اعلام کرده اند که کلی ایول و دمت گرم و دست مریزاد دارد و بقولی سنگ حموم گذاشته اند! چقدرش درست است؟ 
     
    گفت ممکن است درست باشد ولی چقدرش را نمی دانم، باید متر بزنیم تا ببینیم چه چیزی از آن درمی آید...
     
    رفیق مرشد که رفت به مرشد گفتم : این رفیقتان از آن آب زیرکاهاست...مرشد گفت چطور؟ گفتم : مطمئنم خبر دارد که این گزینه های روی میز از کجای زیر میز آب می خورد و نم پس نمی دهد...
     
    مرشد گفت: هیس! خبرنگار ها فریاد نمی زنند، دیوار موش دارد، موش هم پنیر دوست دارد، برو دنبال یک لقمه نان و پنیر این حرفها را هم از خودت در نیاور...
     

    کاربر مهمان
    القصه...

    القصه...

    1396/5/29 ساعت: 13:31

    جنابمان دیروز بسیار خسته بود و بعد از رسیدن به خانه به تخت نازنینش پناه آورده بود.
     
    در حوالی خواب پرسه می زدیم و هر آن می خواستیم به آغوش آن فرشته دلفریب خواب پناه ببریم که این تیلیفون بی صاحبمان به صدا در آمد، به جهت دور بودن تیلیفون از شخص شخیصمان، تصمیم بر آن گرفتیم که همچون پیامبران با نگاه کردن او را فرا بخوانیم که مثمر ثمر واقع نشد، از همان رو به بیخیالی رو آوردیم و سر را به زیر بالشتمان برده و به ادامه حیاط طیبمان پرداختیم اما انگاری والده مکرم آقازاده مان که از ونگ ونگ تیلیفون عاصی شده بود، با اجازه وارد اتاق شده و تیلیفون را تقدیممان کرد.
     
    بعد از کمی غرولند، تیلیفون را پاسخ داده و دیدیم ای دل غافل حضرت مرشد هستند که همگان از ارادت قلبی ما به ایشان مطلع اند.
     
    جناب مرشد به عادت همیشگی شان که بسیار تندخو و غرغرو هستند، حسابی ما را مستفیض کردند به جهت دیر جواب دادن که نهایتا گفتم امرتان را بگویید جناب مرشد که در خدمتگزاری حاضرم.
     
    مرشد جان باز نهیب زد که بس است، زنگ زدم بگویم از فردا روزی، نه هر دو روزی، نه هر سه روزی ده خط از همین شر و ورجات را مینویسی و میفرستی برای من در باب معضلات شهری برای نشریه وزین مان.
     
    فرمودیم مرشد، جان عمه بچه هایت دست از سر کچل ما بردار، در این کارها پول نیست، دستم تنگ است بزار بنویسم دو قران پول کاسبی کنم، البته که شما و نشریتان تاج سرید اما نوشتن در آنجا موجب می شود که نانم آجر شود. خودتان که مرا می شناسید هیچ هنر دیگری ندارم، فی الواقع از بی هنری رو آورده ام به نوشتن حال اگر برای شما و نشریه تان  بنویسم که باید فاتحه کار را خواند، دیگر کسی به من کار نمی دهد.
     
    با عصبانیتی که مثلش را در هیچ بنی بشری ندیده بودم، اما بی شباهت نبود به آن خرس درون رازبقا که دیشب تا دیر وقت مشغول تماشایش بودیم نعره بر آوردند که غلط می کند کسی به خاطر اینکه چهار پاره خط هم برای من نوشته ای دیگر به تو کار ندهد غصه پولش را نخور برای هر نوشته ات یک میلیون دلار می دهیم، جدیدا سرمایه گزارهای خوبی پیدا کرده ایم، از قبلی ها بهترند، حداقل پولمان را نمیخورند یک آبم روش.
     
    راستش مرحوم پدرم همیشه ما را جوری بار آوردند که سرمان در حساب و کتاب باشد، پیشنهاد خوب مالی اگر شد ردش نکنیم و به مرشد گفتم: جناب مرشد گفتید روزی چندتا برایتون بنویسم؟ چجوری بنویسم؟ طنز باشد؟ درام باشد؟ عاشقانه پایان باز به سبک صغری فرشادی باشد؟ عاشقانه تلخ؟ شعر هم می خواهید؟
     
    مرشدجان مستفیضمان کردند و گفتند: مردک مگر قرار است داستان عاشقانه ی نمی دونم چیچیک بنویسی که این حرف ها را میزنی، قرار است مطالبت بار علمی داشته باشد، این اراجیف چیست می گویی؟
     
    به مرشد جان گفتم: کمی می ترسم، نکند دردسر درست شود؟ نکند چوب در شلوارم بگذارند؟ خودت که می دانی از عادات قدیم من است که لخه راه بروم اگر همچین کنند خلقم تنگ می شود.
     
    بگذریم، جناب مرشد که انگار گوش مفت گیر آورده بود، از روی ساعت، سه ربعش را فقط از فرهنگ شهر نشینی و معضلات شهری و فلان و بهمان و بیسار و یسار... گفت و گفت...
     
    الا ای الحال قرار است بنویسیم تا ببینیم نتیجه اش چه می شود...
     

    کاربر مهمان
    قیمت بادام تلخ

    قیمت بادام تلخ

    1396/5/29 ساعت: 13:24

    روز قدس گذشت و حماسه ای از حضور مردم رقم خورد که  نشان از جامعه ای دارد که نسبت به آرمانهایش حساس است و بر سر عهدی که با پیر و مرشد خود بسته و سالها با خون شهدایش امضا نموده برقرار است. اتفاق های تلخ و شیرینی در کنار هم رقم خورد که در نهایت و در عین حلاوت، تلخی گَسی را در ذهن مردم نشاند و چشاند که قطعا تا مدتها این تلخیش، حلق را می آزارد. بزرگی می گفت: یک مشت بادام می خوری که دوتایش تلخ است، در انتها یادت مانده دو بادام تلخ خوردی اما تعداد شیرینها یادت نمی ماند.
     
    امیدوارم به این موضوع جدی تر رسیدگی شود تا تکلیف اینگونه خودسری ها مشخص شود و هزینه آن بالا برود. یک روز فائزه هاشمی و یک روز خاتمی و موسوی و کروبی٬ یک بار پرتاب مهر در حرم حضرت معصومه به علی لاریجانی و یک بار تجمع درب منزل حسین علائی و علی مطهری در شیراز و ....
     می بینید که اگر بخواهیم بادام های تلخ یادمان بیاید، چقدر دقیق یادآوری می کنیم.
     
    حالا بپرسیم چند انتخابات در جمهوری اسلامی برگزار کردیم٬ چند روز قدس و راهپیمایی بیست و دو بهمن گرفتیم٬ چقدر در عرصه های مختلف درخشیدیم؟ می دانیم که بوده و زیاد هم بوده اما دقیق یادمان نیست.
     
    آخر مگر عصر ارتباطات نیست! رسانه ندارید! تریبون ندارید! مگر اعتراض کردن روش ندارد؟ مگر مصرحِ سخنان مقام معظم رهبری٬ امر بر وحدت و وفاق و همدلی نمی کند؟ مگر نفرمودند آتش به اختیار در جنگ نرم و فرهنگی است؟ مگر دکتر روحانی رئیس جمهورِ جمهوری اسلامی ایران و اکثریت و اقلیت آن نیست؟ مگر حمایت از او معنی و مفهومی غیر از حمایت از جمهوریت نظام می دهد؟ و این وظیفه تک تک افرادی که دل در گرو عشق ایران و جمهوری اسلامی دارند نیست؟ مگر نه اینکه راهپیمایی روز قدس٬ پرچم وحدت جهان اسلام در برابر اسرائیل است؟
     
    حال روا نیست که حمایت از رییس جمهوری با بیست و چهار میلیون رای که طبق قانون منتخب یک کشور هشتادمیلیونی محسوب می شود را دربرابر هتاکی عده ای ناچیز و معلوم الحال٬ زیر سئوال ببریم و این مسئله را که دارد به امنیت ملی طعنه می زند٬ دستاویر بازیهای سیاسی کنیم و بر سر آن اینگونه به قمار بپردازیم.
     
    این روزها سخن از بنی صدر است اما تاریخ اینگونه روایت می کند که تا مجلس٬ عدم کفایت او را صادر نکرد موضع حضرت امام بر همگان پوشیده بود و از سخنان مقام معظم رهبری هم حمایت از دولت به وضوح قابل رصد است و یادآوری برخی نکات صرفا موضع ارشادی دارد نه مولوی و این قابل کتمان نیست.
     
    رعایت انصاف، قدری سعه صدر می خواهد و اندکی اندیشیدن به اینکه طرفین یک مجادله سیاسی به این باور برسند که هر دو طرف  باید باشند و طرف مقابل٬ نه تنها قابل حذف نیست که وجودش برای رشد و ارتقا حیاتی و ضروری است. با این باور قطعا عملکرد طرفین متفاوت و قابل دفاع خواهد بود.
     
    در انتها باید بگویم که میدانیم به عملکرد دکتر روحانی اعتراض و انتقاد دارید٬ اما به هوش باشید که این عرصه نه جای ظهور و بروز آن است.

    کاربر مهمان
    ماه عسلِ گَس...!

    ماه عسلِ گَس...!

    1396/5/29 ساعت: 12:17

     روزهای اول پس ازتأیید انتخابات با یکی از دوستان مشغول صحبت بودیم و غر یا قر می زد که این منتخبین چرا در گشت و گذارند و دید و بازدید؟ که گفتم سخت نگیر برادر من! حکایت این روزها، حکایت ماه عسل است. شنیدی؟ گفت: نه.

     
    گفتم: "دو پیرمرد اصفهانی در حاشیه هتل زیبایی نشسته بودند و به دو دختر و پسر جوان که دست در دست هم، خوش و خندان به داخل هتل می رفتند، نگاه می کردند.
     
    اولی از دومی پرسید: این دو نفر ، براچی چی خوشحالند؟ دومی گفت: اینا اومدند ماه عسل . اولی گفت: ماه عسل چی چی هست؟
     
    دومی گفت: اولِ ازدواج، یک پیتِ حلبی، می دن دست داماد که یک بند انگشت روی آن عسل است و الباقی آن «که که»*! داماد بیچاره انگشت انگشت شروع به خوردن می کند. ماه اول باعسل ها سرگرم است ولی بعد از اتمام عسل ها باید تا آخر عمر با محتویات مانده، سرگرم باشد.
     
    اولی گفت: ای دل غافل! دیدی چی شد؟ ما از اول این پیت حلبی رو بر عکس باز کردیم! "
     
    گفتم: بیا دعا کنیم این یک ماه بگذره و ماه عسل برعکس نشه! 
     
    شهردار هم با تمام فراز و نشیب ها انتخاب شد و به زعم برخی، انتخاب نامناسبی است. اما خیلی ها معتقدند که از بین بیست و دو گزینه ابتدایی به خیرالموجودین آنها رسیدند و یک جورایی شهر مشهد و رأی مردم تا اینجای کار، عاقبت به خیرشد.
     
    مهندس تقی زاده خامسی به گواه خیلی از مدیران و فعالین سیاسی در دهه شصت و هفتاد از بهترین های هم رده خودش بود و از او به نیکی یاد می کنند. معرفی او باشد تا وقتی دیگر که در قالب مصاحبه یا گزارش انجام گیرد.
     
    شنیده ها حاکی از آن است که فرآیند انتخاب بین تقی زاده و انصاری خیلی هم کم حاشیه نبوده و تضارب آراء جدی رخ داده که باید آن را به فال نیک گرفت.
     
    برخی فکر می کنند چون لیست امید همه با هم رأی آوردند پس دور هم می نشینند و تخمه می شکنند و بروی همه موارد توافق دارند و تصمیمات از قبل گرفته شده را اجرا می کنند. در حالی که واقعاٌ چنین نیست و نباید هم باشد.
     
    گفتم: تضارب آرا را باید به فال نیک گرفت و به آن معتقدم ولی در ماه عسل باید با شدت کمتری شکل بگیرد که این تصور برای برخی پیش نیاید که "ای دل غافل! نکند پیت رابرعکس باز کرده اند؟"
     
    *که که: در گویش اصفهانی همان فضولات انسانی است.
     

    کاربر مهمان
    پست خل خلیزیسم

    پست خل خلیزیسم

    1396/1/22 ساعت: 20:17

    پست خل خلیزیسم!*
    _ سلام بچه مرشد. چرا عصبانی هستی؟
    +سلام رییس. عصبانی نیستم، دلم گرفته. 
    _ نبینم دلت بگیره! چی شده؟ 
    + چی بگم والا. تو از اینکه خر فرض بشی ناراحت نمیشی؟
    _ کدوم فلان فلان شده ای ..... استغفروالله! کی شما رو گلاب به روتون خر فرض کرده؟
    + بچه پررو چرا تکرار می کنی؟
    _ خوب حرف خودتونه!
    + عه درد! بی حیا ..... من رو بگو با کی درد دل می کنم! 
    _ ببخشید .... خوب بگو چی شده؟
    + چی بگم والا...... این شهردار و شورای شهر جوری رفتار می کنن که آدم ترجیح می ده باهاشون هم صحبت نشه و هیچی رو پیگیر نکنه. نمیشه باهاشون حرف زد! 
    _ موضوع؟ سابجکت؟ اصل مطلب!
    + اصل مطلب همین دیگه، همین استاد قوی صولت ! میگن: سلمان؟ میگه: در زمان ما ساخته نشده! میگن: صدا و  سیما چقدر گرفته؟ میگه: تو بازرسی هستی؟ قاضی هستی؟ بخیلی؟ میگن: محور غرب؟ میفرماید: طبق ضوابط عمل کنیم. میگن اسناد بالادستی چی میگه؟ میگه: چرا از من می پرسی؟ به من چه! میگن: کارگرا بیکار میشن؟ میگه: واقعا متاسفم! میگن: اینا حاشیه نشین هایی هستن که عاشقشون هستی و براشون کلی مسجد ساختی. میگه: قانون! میگن....! وقتی این جوری جواب میدن یاد اون رئیس دولت قبل می افتم که می فرمود گوجه سر کوچه ما ارزونه و بیاید نارمک خرید کنید!
    _ تو چی میگی؟ ولش کن میگن، میگه رو.
    +من میگم: چرا زلزله شد ول کردی رفتی تهران پی کار جمنا؟ تازه من نمیگم. خیلی ها میگن ولی سئوال منم هست.
    _ خوب اون چی میگه؟
    +ایشان میفرمایند: از شورای شهر اجازه گرفتم!
    _ خوب این مشکلش چیه؟ اجازه گرفته دیگه، چرا گیر میدی؟
    +اونجا شورای شهره نه شورای شهرداری، پای حکم ایشون امضای وزیر کشور خورده و باید با استانداری هماهنگ می کرد نه با شورای شهر! این چه حرفیه تو می زنی بچه مرشد؟ بعد هم اجازه گرفتم یعنی چی؟ مگه مسئولیت، اونم تو اون وضعیت با اجازه گرفتم و اینا رفع میشه از عهده کسی. اصلا شورای شهر وظیفه نظارتی داره نه شان اجرایی و اجازه بده و اجازه بگیر.
    _ خوب حالا که چی؟ اون که اجازه گرفته، تو زلزله ای؟ زیر آوار موندی؟ حسودی؟ تا حالا تهران نرفتی؟ تو جمنا رات نمیدن؟ غذای حضرت می خوای؟ چته؟ چیکاره ای اصلا؟
    +تو هم همیشه اینجور وقتا بزن به مسخره بازی. خوب؟
    _ من میگم دهه ات گذشته مربی. سخت می گیری و الان دنیا داره به این سمت می ره. این مدل جدید مدیریت و ارتباط با افکار عمومیه. تو سالهای اخیر این مدل بیشتر جواب داده! 
    + یک کم بیشتر توضیح می دی روشن بشیم؟
    تو ببین از سال 2000 به بعد کیا به جهان حکومت کردن؟ از اون بوش دیوانه شروع شد و تا برلوسکونی و سارکوزی با اون آبرو ریزی و این دوستمون که از ممه و لولو و اینا می گفت و حالا که گل سر سبد دونالد ترامپ عزیز که هر روز یک سورپرایز داره برامون، لابلای اینا اون کاکاسیای دراز کچل و این حسن کلید یک آب شسته تر بودن! اونم فقط یک آب نه بیشتر! به نظر من دنیا داره به سمت پست خل خلیزیسم در حرکته!
    _ به سمت چی؟
    + پست خل خلیزیسم.
    _ چیه هست این مکتب جدید استاد؟
    +عرضم به محضرتون که در این مکتب جهان به خوشحالی و بی خیالی محض نزدیک میشه و به دارالمجانین شبیه میشه و در چنین شرایطی گفتن حرفای معقول دیگه نه خریدار داره نه راهگشاست. همه آدما و مدیران دل به نشاط میشن. سیاست مدارها جوری حرف می زنن که همه بفهمن. دیگه حرف زدن از گفتگوی تمدن ها و تبیین مردم سالاری دینی نه تنها خریدار نداره که حتی گوینده اش هم ممنوع التصویر و ممنون المجلس ختم و ممنوع الملاقات و اینا میشه. یه عده درخت می شن و درختا می خوان رئیس جمهور تعیین کنن. وقتی حرف میزنی باید حال آدما خوب بشه مهم نیست درسته یا غلط. اونایی سابقه زندان دارن کاندیدای ریاست جمهوری می شن، بعد خبرنگار یه چیز میپرسه و اینا یک چیز دیگه جواب میدن و برای اینا دوره می بینن! دیدم که میگم ها... بعد حالا این وسط و تو این عصری که توضیح دادم و درش قرار داریم، این حضرت صولت کاملا بروز عمل می کنه فقط شما توقعت زیاده! از علم روز دنیا عقبی و در عهد باستان به سر می بری. یعنی سنتی فکر می کنی، فکر می کنه همه چی باید سرجاش باشه، در فیزیک کوانتوم همه چیز از بی نظمیه بوجود میاد.... 
    _ دست از سر فیزیک بردار. هرچی فلسفه و سیاست  رو دستمالی کردی بسه دیگه، پسره خل و چل، نیمچه عقلی که داشتیم پرید. خوبی حرف زدن با تو اینه که هم خوب گوزن رو به شقایق ارتباط میدی، هم حرفات حال آدم رو عوض می کنه. خدا تو رو از ما نگیره.
    *پست خل خلیزیسم به ضم هر دو "خا" و سکون هر دو "لام"!

    کاربر مهمان